1145 بازدید
ماه عسل میزبان جوانی از کرمان بود که بعد از سالها دست و پنجه نرم کردن با بیماری سرطان توانسته بود با نیروی عشق و امید به زندگی سلامتی خود را به دست آورد .
میثم کریمی جوان کرمانی مهمان ماه عسل روایت زندگی خود را در این برنامه اینگونه آغازکرد :من میثم کریمی اهل بافت کرمان هستم که به دلیل شغل پدرم در شهرهای مختلفی زندگی کرده ام و به دلیل علاقه و انتظار پدرم تحصیلاتم را تا مقطع فوق لیسانس معماری ادامه داده ام . من در یک پروسه زمانی کاهش وزن شدیدی داشتم و این موضوع برای همه فامیل مایه تعجب بود اما چون من فوتبال را به صورت حرفه ای بازی میکردم و به سالم بودن بدنم ایمان داشتم هرگز فکر بیماری در ذهنم نمیگنجید تا اینکه یک روز به همراه مادرم که معده دردداشت به مطب دکتر رفتم و بعد از معاینه مادرم از دکتر خواستم من راهم معاینه کند ،چراکه یک توده کوچک زیر بغلم احساس میکردم . دکتر بعد از معاینه به مادرم گفت که خانم پسر شما بیمار است و فورا دستور انجام سی تی اسکن داد ، من شوکه شده بودم و اصلا باورم نمیشد که بیمار باشم و بیماری به حدی جدی باشد که سریع دستور عکسبرداری بدهد، جواب سی تی اسکن نشان داد که 7 نقطه حساس بدن من درگیر بیماری سرطان شده است و باید سریع نمونه برداری انجام شود.
میثم ادامه داد :برای انجام نمونه برداری باید به تهران می آمدیم و اگر تا 7 صبح به بیمارستان میرسیدیم دکتر را میدیدم اگرنه باید تا 6 ماه صبر میکردیم ، من تمام راه از کرمان تا تهران را با سرعت رانندگی کردم و صبح زود به تهران رسیدیم و نمونه برداری انجام شد ، جواب نمونه برداری را بدون اینکه خودم را معرفی کنم توانستن با ترفندی بگیرم و آنجا بود که متوجه عمق بیماری شدم و دنیا روی سرم خراب شد ، همه چیز در عرض یک هفته رخ داد و باورم نمیشد منی که ورزشکار بودم در 27 سالگی به حدی بیمار شوم که بدنم 70 درصد سیستم ایمنی خود را از دست داده باشد و 7 نقطه حساس بدنم درگیر بیماری شده باشد.
مهمان برنامه ماه عسل ادامه داد :دکتر دستور انجام شیمی درمانی را داد و من برای انجام مراحل شیمی درمانی راهی کرمان شدم و آنجا به مطب یک دکتر رفتم که نور امید را در دلم زنده کرد و گفت اگرچه اوضاع تو اصلا خوب نیست اما من تو را خوب میکنم و از این مطب بیرون میفرستم .
میثم ادامه داد :شیمی درمانی را آغاز کردم و بعد از 6 ماه سی تی اسکن انجام دادم و متوجه شدم 3 نقطه از بدنم که درگیر بود خوب شده بود اما یک توده در جناغ سینه بود که به شدت درد ایجاد میکرد و به مرور داشت استخوان را میخورد و اگر به مغز استخوان میرسید دیگر کارم تمام بود ، فاز دوم شیمی درمانی را سریع آغاز کردم اما اوضاع بدنم بد و بدتر شد و آن سه نقطه که از بین رفته بود هم دوباره برگشت ، دردها به سراغم آمدند و شرایطم هر روز بدتر از روز قبل میشد و هر ثانیه من اشهدم را میگفتم و منتظر مرگ بودم.
مهمان ماه عسل ادامه داد :اما یک روز در میان دردهایی که میکشیدم گریه ها و التماس های پدرم به خدا را دیدم و شکستم و تصمیم گرفتم دیگر از درد ناله نکنم و امیدم را بیشتر کنم و دلم را به خدا سپردم و به خدا و بزرگی او ایمان آوردم و خدا مراد من و بهانه جنگیدن برای زندگی را در روز چهارم ماه رمضان به من داد.
همسر میثم در بخش بعدی برنامه روی صندلی ماه عسل نشست و میثم از امیدی که بعد از آشنایی با همسرش در دلش زنده شده بود و نیروی جنگیدن برای زندگی را به او بخشیده بود صحبت کرد و همسرش در تکمیل این صحبت ها گفت :من آن شب کشیک بودم و خیلی اتفاقی میثم را دیدم که رابطه خوبی با بیمارها و پرستارها دارد و متوجه شدم بیماری میثم همان بیماری بود که پدرم چند سال پیش بر اثر آن فوت کرده بود و من هرگز خاطره خوبی از بخش آنکولوژی نداشتم . همانطور که در بخش نشسته بودم دوستم به من زنگ زد و گفت که برویم و با هم بستنی بخوریم ، میثم این حرف را شنید و گفت خانم دکتر دلتان می آید شما بستنی بخورید و من نخورم ، من اهمیتی ندادم و رفتم اما بعدا دلم برایش سوخت و چون بستنی برایش بد بود برای او و دو تخت کنار سیب زمینی خریدم و این کار من برای او سوء برداشتی شد که بعدها به هر طریقی راه صحبت را باز میکرد.
میثم ادامه داد :شانس با من یار بود و از آنجایی که خانم دکتر میدانست من مهندس هستم از من خواست برایش یک خانه پیدا کنم و برای همین من شماره ایشون را گرفتم و پیامک زدن هایم به هر بهانه ای به ایشون زیاد شد تا اینکه بلاکم کردند . ماجرا ها ادامه داشت تا اینکه یک روز در پارک از ایشون خواستگاری کردم و قول دادم که خوب بشوم وایشون با وجود مخالفت خانواده اش آنها را راضی کرد و به درخواست من جواب مثبت داد.
امید به زندگی در دلم زنده شده بود و بعد از اتمام شیمی درمانی پیوند مغز استخوان را انجام دادم و دیگر همسرم هرلحظه در کنار من بود و من با وجود اینکه سخت ترین روزهای زندگی ام را میگذراندم اما خدا مراد من را داد و امید من برای زنده ماندن به ثمر نشست و خوب شدم.
نظر شما درباره این مطلب
نام شما : * تکمیل شود
ایمیل شما :
نظر شما : * این قسمت نباید خالی باشد
نظرات کاربران ( 0 دیدگاه )
Label
بزن بریم !